تبليغاتX
کـــــــــلمـه
 

این مرد ها هی می آیند

هی به من می پیچند

موهایم را می بویند

می خواهند مرا به باد بدهند

قبل از آخرین پیچ شان

باد مرا برده است

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 23:14  توسط تبسم آزادی  | 

 

اصلا فکر نکنید که حلقوی ها خوش شانس ترند. آدم چه می داند؟ بعضی ازین حلقوی ها یک چیز هایی می گویند که هیچ کس باورش نمی شود.  این حلقوی ها فکر می کنند که خیلی خوشبخت هستند و استدلال شان هم این است که هیچ وقت تنها نبوده اند و تنها نمانده اند. ولی واقعیت این است که این حلقوی ها کنترل خیلی چیز ها را ندارند. همین چند وقت پیش، من خودم با یک حلقوی صحبت می کردم، آنها ادعایشان این است که به خاطر خاصیت های تاریخی و اجتماعی شان تاثیر شگرفی در رویکرد های تاریخی و اجتماعی اشکال دیگر گذاشته اند تا آنجا که برخی اشکال که اصالتا حلقوی نبوده اند، خودشان را به عنوان حلقوی ها یا خویشان آنها معرفی می کنند. این حلقوی به انقلاب های بعید  و ساختارهای های بدیع جامعه شناختی ِبعضی چیز ها اشاره کرد. او حتی از نشانه های این واقعه برای من مثال هایی آورد، مثلا تغییر شکل سکه ها در برخی مناطق که نماد ِ تمایل درونی این سکه ها به تصویر آرمانی ِ یک حلقوی ست. این حلقوی ها واقعا پر مدعا هستند. حالا کسی نیست که بیاید پایه های ایدئولوژیک شان را مورد پرسش قرار دهد، چقدر دور برداشته اند، هی حلقه وار می چرخند و چیز ها را غورت می دهند. البته این را هم بگویم که این حلقوی ها مثل خیلی اشکال و چیزهایی که واپسگرایی به آغاز، به همان جای اول، از ارکان جدایی ناپذیر آنهاست،  یک زمانی می خواهند که بر گردند، ولی همان شـــُکوه تاریخی و شـِــکوِه اجتماعی کار را بر ایشان مشکل می سازد.

 

پانوشت: شما می توانید به جای حلقوی ها از واژه استوانه ای ها هم استفاده کنید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:53  توسط تبسم آزادی  | 

 

کلی متن نا تمام دارم؛ هی شروع کرده ام به نوشتن، چهار خط نوشته ام و همانطور مانده اند. باید بشود هشت خط ولی هیچ کدام شان به آنجا نرسیده اند. من هم همانطور گذاشته ام که باشند.همانطور منتظر نشسته اند که تمام شان کنم. آیا این چنین، حرمت کلماتی که نا تمام می مانند شکسته می شود؟ یا شاید اصلا آنها مرا معطل کرده اند؟ پس مسئولیت تولد این همه کلمه، این همه جملات نا تمام با کیست؟ وقتی چیزی از عدم به وجود می رسد، منی که می نویسد اشراف نسبی به روابط و زنجیره ها دارد. تفاوت تولد معنا و تولد انسان در همین جاست که معنا در لحظه ظهور هم می تواند که سرکشی کند. یعنی می تواند که نیاید. ولی خود این موضوع هم معنا مند است. اگر قرار است که کلمات، مرکبی برای رساندن معنایی باشند و اگر این رسیدن مستلزم مشاهده وضوح رابطه ها و ضابطه ها و راه ها باشد، این خودش به این معناست که فی الواقع با "این" کلمات "راه" به جایی برده نمی شود. این کلمات، رابطه ای را بر نمی تابند. معنایی را بر نمی سازند. حالا شاید کسی بیاید بپرسد آن کلماتی که آمده اند، پس برای چه آمده اند؟ و بخواهد که ضرورت وجود یک  معنا را در ایجاد شدن یک سری کلمه، موجه جلوه بدهد و با اصرار، بخواهد اثبات کند که حتما معنایی هست، یا حتما معنایی می آید. [خب به نظر این فرد این کار را نکند خیلی بهتر باشد!] معنا در حضورش، خودش را افاده می کند و در غیبتش نیز هم. همین که چیزی "بی معنا" بشود، پر از "معنی" ست. هر ناتمامی،ناتمام نیست، بعضی هاشان خودِ تمامند.

حالا امروز که این متن تمام شد! [خنده با صدای بلند]   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:43  توسط تبسم آزادی  | 

 

وقتی با کسی می خوابی، دیگر هیچ چیز مثل قبلِ آن نخواهد بود، نه خودت و نه آن کس و نه حتی خود رابطه؛ و هرگز نمی شود این تغییر را انکار کرد. هرگز این اتفاق بی اثر نخواهد بود. انگار که تولد یک "امکان" باشد. امکانی برای تجربه بودن در یک حریم خاص، یک حریم خصوصی. اصلا همین "با هم" خوابیدن، همه چیز را چند برابر می کند. از صدای نفس گرفته تا ضربان قلب؛ حتی تعداد دست ها و چشم ها و لب ها هم زیادتر می شوند.  آدم که با کسی می خوابد به اندازه او "زیاد" می شود.

حالا اگر این "شب" را که همه در آن می خوابند، بخواهی که نخوابی؛ با هیچ کس نخوابی. شب هنوز شب ست و زمان خوابیدن و تو می خواهی که در زمان خوابیدن، نخوابی. ولی هنوز مقاربت در شب هست. قرین شدگی با خودت یا کسی؛ فرقی نمی کند، قـــُرب فعلِ شب است. یعنی در قلمرو شب ها اگر هم "نخوابی"، باز هم  قریب شدگی شدنی ست.  

و عید امسال من اینطور شروع شد. من در "شب" با کسانی نخوابیدم؛ ما با شب مثل شب مواجه نشدیم، ما شب را با خودمان مواجه کردیم. ولی شب هنوز شب بود. ما در شبی که شب نکردیم ش، "زیاد" شدیم. صدای نفس هایمان تا ضربان قلب هایمان. حتی تعداد دست ها و چشم ها و لب ها هم زیادتر شدند.  ما همه در حریم شبانهء هم بودیم؛ حریم خوابیدن ها. ما با اینکه در زمانِ خواب، در شب، نخوابیدیم، صبح گاهان اینطور می نمود که انگار باهم خوابیده باشیم. تجربه ای خاص از "قربت" در شبی که شب بود و نبود.

عید امسال من اینطور شروع شد با آغوش های گرم، با چشم های خیس؛

روزِ عیدم  وه عجب، "سرشار" بود.

 به حق این روز عزیز!! همه ء روزهایتان سرشار

   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 18:32  توسط تبسم آزادی  | 

 

 

شما تصور بفرمائید، آن نغمه ای که در باغ شنیده می شود و"فقط" شنیده می شود و نشان از بودنی دارد. نشان از بودن یک زیبا که امر زیبا را می سازد؛ زیبایی نادیدنی؛ این صوت به سان امر زیبا، صعود می کند، نزول می کند، می گردد، می چرخد در وسعتی که بی کران نیست ولی در قیاس با خودِ زیبا،  با خودِ خالق، "بیشتر" طی کننده ست.  برای مخاطبی که زیبایی را می فهمد، "استماع"، خودش به خودی خود، ضامنِ "التذاذ" هست. آن زیبا، امر زیبا را دسترس می کند؛ یعنی ما به واسطه خالق زیبایی با امر زیبا روبرو می شویم، رخ به رخ. این زیباست که امر زیبا را برای ما پیدا و ظاهر می کند و خودش پنهان می ماند. اینجا اصالت به "اثر" است نه موثــِــر. زیبا برای خلقت های مکرر تواناست؛ از یک زیبا، امر های زیبا زاده می شود؛ از یک واحد، تکثر ها. اینگونه، زیبا "زیبایی" را تکثیر می کند در وسعتی که بی کران نیست ولی در قیاس با خودِ زیبا،  با خودِ خالق، بیشتر "شدنی" ست. الان همه چیز سر جای خودش است، تا وقتی که دستی پیدا می شود. دستی که به دنبال خودِ زیباست نه امر زیبا. دستی که می آید که دسترسی به زیبا را برای "خودش" به ارمغان بیاورد. احتمالا اختلالی در اعصاب این موجود هست، چرا که وقتی گوش می شنود، دست می جنبد. این دستِ انحصار طلب، این دستِ تملک دوست، خود ِزیبا را می خواهد. آخر قصه هر چه باشد، واقعیتی ست ازین دنیای بی قانون. زن نماد زیبایی ست و مرد نماد قدرت؛ ولی مردی و زنی می توانند "صفت" باشند در "هر" رابطه ای.  خالق امرِ زیبا یا تصاحب گرِ خودِ زیبا؟

 حالا امروز به حق این روز عزیز، بد نیست، کمی "زن" باشیم!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 15:16  توسط تبسم آزادی  | 

 

من هرگز عاشق نبوده ام؛ ولی به من گفته اند که عاشقم؛ گفته اند چشم هایت عاشق اند. راست می گویند؛ چیزی در درون می جوشد که از دریچه چشم ها دیدنی ست؛ عشقی که معطوف به  برون می شود ولی مختص به آن، خیر. عشقی در خود با خود از خود؛ عشقی که ایمان است. ایمان به شدن، به رفتن، به بودن، به ماندن. می شود که عاشق "یکی" شد یا که نشد. می شود هزار قصه گفت ولی این "خود" خوابش نمی برد. به حق این روز عزیز!! هیچ خودی ز خودش در فاصله مباد؛ چنانکه هر عاشقی ز معشوق خویش.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 3:42  توسط تبسم آزادی  | 

 

 
نمی دانم داشتن یک حافظه جانبی برای بعضی چیز ها چقدر خوب یا مفید است. این حافظه ها هیچ حسی به داده ها ندارند؛ انگار پذیرفته اند که ناگزیر و ناگریز از "گذشته" اند. داده ها، پشت سر هم فقط ثبت می شوند و تاریخ ضبط، فقط همین. می شود که یک "تاریخ"... پشت یک ثبت و ضبط ساده باشد. خوب یا بد؛ ولی "زیبایی" برای من آزاده ترین مفهوم است؛ زمان نمی شناسد؛ امر زیبا همیشه زیباست؛ خواه در صدای گرمی باشد یا در نگاهی گرم؛ امر زیبا، فقط و فقط به اندازه خودش زیباست؛ مناعت طبعی ست در زیبایی که مجبور به " تسری" نیست. قسمتی از چیزی می تواند زیبا باشد و قسمت دیگرش نا زیبا؛ ذهن زیبا نیز قسمت ها را خلط نمی کند، "به هم" نمی ریزد. و برای من امر زیبا "همیشه" زیباست، فارق و فارغ از اینکه "تاریخ"ش زیبا یا نازیبا باشد.
 
آغوش:
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 6:15  توسط تبسم آزادی  | 

 

من با شریر ترین موجود عالم خوابیده ام

من به واسطه اش درک جامعی از احجام دروغ دارم

من دقیقا می دانم ارتعاش صدای بی وفا شبیه چه نــُــتی ست

من می دانم اندامِ ترس ش کجا عورت می شود

من استخوان بندیِ تزویر را می شناسم

من هیبت فریب را با سرانگشتانم مسح کرده ام

من ناب ترین  بهانه های غیبت های مرموز را می دانم

من با شریر ترین موجود عالم خوابیده ام

من همه این ها را در تنها ترینِ تن هایمان دیده ام

واضح ِ واضح ِ واضح

نزدیک ِ نزدیک ِ نزدیک

هیچ تن دیگری نبود

هیچ صوتی ادراک بی واسطه من را آلوده نکرد

من با شریرترین موجود عالم خوابیده ام

من با خود ِ خود ِ ناحقیقت آمیخته ام

و

من می دانم شریر ترین موجود عالم، ناتوان نه

ولی

نابارور

است 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 1:9  توسط تبسم آزادی  | 


عشق در ذات ش هرزگی نیست. این "نیاز" است که هرزه گی می آورد؛ معادله عشق به مثابه عشق اصلا و ابدا با عشق به مثابه نیاز برابر نیست و آنچه بوته محک عشق می شود، همین خط خیلی قرمزِ نیاز است. وقتی هویت انسان به اندازه نیازش پایین کشیده می شود، رسالت رابطه می شود، پوشاندن عورت ها؛ پُر شدن خلاء ها و جاهای خالی ،خواه به سبب زینت و یا کسب  لذت؛ این پوشاندن ها و پُر شدن ها در واقع ترمیم ها و  تحجیم  های  تعویض پذیری ست که به تعبیری در تبلور "هرزگی" نمود می یابد. انسان نیازمند در حقیقت در دامنه منفی ِ مختصاتِ صعود قرار گرفته است، مختصاتی که بــُعد پوشانندگی آن  توسط طرف رابطه ترسیم شده است. این یعنی رفع نیاز به واسطه "دیگری" و نه قائم به ذات خود انسان؛  این محدوده عملِ نیاز است و این کاری ست که عشق نمی کند؛ انسان سالم، در صفرِ مطلق این مختصات ایستاده است، مختصاتی استوار بر محور خودش؛ حیطه عمل عشق در فضای کاملا مثبت و رو به تزایدِ رشد انسان می چرخد و  می چرخاند.  در واقع عشق خلاء ها را پُر نمی کند بلکه در حرکتی هارمونیک، چیزی به چیزهای ماقبل اضافه می شود و جا را برای چیز های بعد باز می کند و این حرکت ادامه می یابد و بدین شکل است که چیزها بر هم و به پشتوانه همان اولین چیز اضافه می شوند. وجه تمایز عشق و نیاز در همین فعالیت بی جانشین ست که در عشق هست و در نیاز نیست. بن مایه اصلی هرزگی، رفع نیاز است. ازینرو توفیری در نوعیت ِ رافع ِ نیاز نیست، بدین سبب است که "تنوع" از مصادیق روابط هرز می شود. رتبه نخست در اینگونه روابط به طرفی اختصاص می یابد که بیشترین حدود نیاز را تحت پوشش قرار داده باشد، آن هم به اعتبار یک زمان و مکان خاص؛ انسان نیازمند بر سر میز رابطه ، یا طرف را غورت داده ست و یا به علت رفع مقطعی گرسنگی، او را "نصفه" خورده است؛ در هر دو حالت چشم ش به خوراک بعدی ست.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 11:2  توسط تبسم آزادی  | 


من "تو"را نشناختم

تو که "من"را شناختی

.

.

 .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 4:46  توسط تبسم آزادی  | 


منم خویشاوندترین ِ زمین

خیش ها شان برای من ست و

میوه هاشان برای خویش

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 9:5  توسط تبسم آزادی  | 


تو بیا هزار واژه را مهمان کن

تو بیا هزار بار دور این شهر بگردد

هزار ساعت نگاه برسان

من

 با همان

 یک هزارم ِ نوازش ت

ماندم



+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 11:20  توسط تبسم آزادی  | 


هنوز مواضیع خلقت مشخص نشده است. خیلی سریع به عناوین اشاره شد ولی هنوز  بحثِ سر فصل های اصلی  برای سازه ها و مدارها  آغاز نشده است.  البته "ما"  بیشتر  از پایان ها صحبت هایی کردیم و  از آدم هایی که آمده اند و رفته اند  و موجوداتی که به زور هم  به دنیا نیامده اند. ما حتی راجع به ویروس های نزدیکی حرف زده ایم، فقط  من مطمئن نیستم که درک "قابل قبولی" از ویروس ها پیدا کرده باشم. این را هم  بگویم که هنوز هیچ چیز معیّن نشده است. شاید از خلقت زمین منصرف بشویم. شاید یک سیاره جدید برنامه بعدی ما باشد ولی مطمئنا با وضعیت موجود و قرائن مشهود، برای خلقت زاوُش باید تنظیمات "خاصِ" صوری و فلکیاتی صورت بگیرد...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 11:54  توسط تبسم آزادی  | 


دیشب

به انتهای خنک جاده هایی

رسیده̊  هم آغوشِ  موج های شاد

به وسعت بی کرانِ همه ء خواب های عمیق دریایی

در سکوت خنده های پنهان ماهی گیر

تاریخِ برهنگی ِمردی

برای پوششِ زنی

تکرار شد



+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:30  توسط تبسم آزادی  | 


سلام

دسته ای از موی ام را به آب داده ام

با دستانم موج می سازم تا بیاید و برسد به تو

از آب که گرفتی شان

آتش که بزنی

من پیش تو می مانم

می بوسمت

از دور

بی خداحافظی

ناتمام



+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 22:4  توسط تبسم آزادی  | 


روی فرش زندگی ، گره، آخرین خاطره پودهای رنگی ست؛ رابطه خودش تیغی می شود برای بریدن ارتباط؛ یعنی رابطه به همان میزان که در ثبت نقشی روی فرش به کار می آید در همان نقطهء نقش آفرینی، ارتباط را قطع می کند؛ این انقطاع ، بعد از یگانگی در گره ،لازم ِ ضروریِ تشکیل ِ تصویر ست . رسالت رابطه بعد از تولد گره به پایان رسیده ست؛ این گره ،این نزدیکی، این برخورد، این تاثیر هرچه باشد آخرین خاطره رنگی ارتباط ست در مختصات خاص زمانی و مکانی ش؛ و این طرح ِنقش ست که ضامن ِ دوام ِ گره بازی یک پود رنگی می شود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 14:11  توسط تبسم آزادی  | 


من رفتم که نگویم

تو آمدی که بگویی



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 12:33  توسط تبسم آزادی  | 


تکه ای از هر چه استخوانی

چسبیده به گوشتی

همین که بزاق فواره و  

شامه تیز

کافی ست

تا وعده دیگر


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 21:38  توسط تبسم آزادی  | 


یادت هست ؟

روی هم، خواب هامان می بـــُرد

 و من از ثقلِ نگاهی عریان، باز می کردم چشم

 

یادت هست؟

بوی ِ من می دزدید شامه تیز ِ تو آن بی هنگام

و تو می خندیدی که چه تاراجی بود، سر ِ پیچ ِ گردن  

 

یادت هست؟

تهِ هر چرخش رقص، پای من می لغزید ، دل ِ تو می لرزید

دست تو می پیچید و تن م  به تن ت می چسبید

 

یادت هست؟

اولین بوسه ناغافل من، بر سرِ چشمِ هوس بازِ زنی

که برایت گم بود

 

یادت هست؟

بستن پنجره ای که کنارِ تخت ت

خبر از آمدن من می داد به سر و همسایان

 

یادت هست؟

در سفر جا ماندیم ، راه را خودمان تا به آخر بردیم

سر آن خلوت ِ کوه ، چشم در چشمِ درخت

هر دو با هم مـــُردیم

 

یادت هست؟

یادت نیست!

و من م نیز چنین

یادم نیست هیچ ازین خاطره ها !

تو فقط قدر ِ صدا سنگینی

تو فقط قدرِ شبح،  اینجایی


+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 16:30  توسط تبسم آزادی  | 


ساعت 8 ست؛  ساعتی که همیشه میل ش به بی نهایتی ست؛ خیلی ها می ایستند ولی ساعت می رود؛ تضاد ، واقعی ترین روی داد اینجاست؛ جایی که یک جایش درد ست و یک جایش لذت؛ جایی که در یک جایش هم درد ست هم لذت؛ نامعادل ترین ترکیبِ پایدارِ عالم؛  درین جا  "فقط"  نمی شود خندید، نمی شود گریید؛ روی کرد چیزی ست در حد فاصل این دو؛ چیزی شبیه تبسم


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 0:54  توسط تبسم آزادی  | 


تا هشت روز بعد از استماع خبر ،چنان منقلب بودم که گاه و بی گاه اشک از چشمانم جاری و هزار درد ندیده را می گریستم؛ هشت روز اوضاع به همین منوال بود. تا اینکه شب هشتم ، بی خبر̊  بــُرده را ، به عالم رویا دیدم؛ در اتاقی بسترهایی آماده خـــُــسبیدن بود؛ بی خبر بـــُرده، کنار والد بنده خوابیده و من کنار او و والده به منتها در گوشه ای متمایل بود و هزار چشم و گوش ِ به ظاهر بسته در این مساحت ِ محدود باز بود که هرچه میان من و آن بی خبر̊ برده را شنود کند و مشاهده نیز هم؛ من از کنار والد برخاستم و به کنار آن بی خبر بـــُرده خزیدم؛ ملحفه ای مرده رنگ را به سر کشیده بود؛ صدای من را که شنید؛ پرده را باز کرد و من در کنار او خوابیدم؛ به قدر چند لمحه؛ اندک؛  سپس برخاستم؛ دست مرا گرفت؛ دست ش به غایت بیضا می نمود و نرم ؛ دست  را بیرون کشیده، برخاسته در کنار والده خسبیدم؛ صبحگاهان تمام آثار و علامات الم  و پریشانی زائل شده بود.

اخیرا خبرش رسیده است که آن بی خبر̊ بـــُرده ، بعد از هشتاد روز ،باز گشته و هیچ ش مرا خبر نکند؛ حال ملاحظه فرمایید تعبیر رویا چه بوده است.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 11:59  توسط تبسم آزادی  | 


قوطی قرص ها را تکان می دهم،  قرص ها مرا صدا می زنند؛ شلوغ می کنند، درپوش را که بردارم چند تاشان به تصادف قسمتِ من می شوند؛ دیروز یک آینه گوشه ای گذاشته ام و خیلی چیز ها تغییر کرده است؛ اتاق شلوغ شده است؛ گاهی اوقات مردان و زنانی می بینم که می جنگند و نمی خواهند که بجنگند؛ در مرکز اتاق که می ایستم، زنی می بینم آغوش ش باز؛ و اگر به دیواری تکیه کنم، مردی می بینم عریان ، که به دور ِ محوری  می چرخد؛

 امروز تازه، بعد از 28 روز و 8 ساعت و 8 دقیقه و 8 ثانیه آمده است. می گوید " به نظر، حالت خوب نیست!".


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 12:40  توسط تبسم آزادی  | 


وقتی زمین می لرزد و فقط وقتی زمین می لرزد تازه نگاه به زمین می افتد؛ به ایست گاه؛ به جای ِ قدم ها؛ به راه ِ رفت. وقتی زمین می لرزد، قدم می ایستد، انگار که زمان ایستاده باشد. انگار روی زمینِ جنبیده، زمانِ نجنبیدن فرا می رسد. زمان درنگ.  زمان تامل به زمین، به  جای گاه، به اتصال نامریی زمین به بودن و ماندن و رفتن. به رابطه زمین  با همه ء چیز ها.  زمینه هر چه باشد، زمان را تا رفتگاه بعدی می ایستاند و یا ایستگاه را برای همیشه، بی رفت می کند.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 0:54  توسط تبسم آزادی  | 


ای ایمان آورندگان، براستی می گویم که من خدا نیستم؛ اگر با من سخن گویید پاسخ می گویمتان. اگر در آغوشم آرام گیرید نوازش تان می کنم .اگر نزد من حقی دارید، اداء خواهم نمود و اگر نزد شما حقی دارم، باز خواهم گرفت؛  اگر شما را به مهمانی م بخوانم برایتان اشربه هایی مهیا می سازم که سیراب تان می کند  و خوراک هایی که سیرتان می سازد. زنهار زنهار که  ابواب  "شناخت" را بر وجوه شما گشوده ام و هر آینه خود را خواهم "شناخت" ای ایمان آورندگان


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 19:49  توسط تبسم آزادی  | 


آرام و بی صدا

می خزی به من

دست هایم بسته و

هر دو پایم نیز هم

دکمه دکمه

تکه تکه

باز می کنی

هر چه  پوششی به  این تنم

با آن حریص̊  سرهای انگشت

طرح تنم را  می کشی باز

آهسته  می خوانی به گوشم

چشم هایت

چشم هایت

چشم هایت

می چرخی و می گردی و

در دست تو

آن تازیانه

می رقصد و  

می بوسدم  بس عاشقانه

شب می شود

تو خسته از تلقین دردی

من رسته از

یک روز دیگر



+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 12:24  توسط تبسم آزادی  | 


گوشی را می گذارم  ولی هنوز این صدای بوق ممتد توی گوشم جیغ می زند و انگارکسی فریاد می کشد و کسی گریه می کند و کسی مبهوت است و کسی چیزهایی می گوید و کسی هیچ نمی گوید. فقط می دانم بچه سالم است. گوشی  را می گذارم ولی هنوز این صدای بوق ممتد توی گوشم جیغ می زند و ملافه سفید، دیگر قرمز است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 20:50  توسط تبسم آزادی  | 


هزار و

 یک شب است

شب ها طولانی ترند

که غصه بگویمت

که  تو نیــــــــــستی!

هزار و

 یک شب است

که قصه می گویمت

که تو را

نکـــُـــشـَــم!



+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 6:53  توسط تبسم آزادی  | 


دو روز است که مریض تر از همیشه خودش است؛ از در که می آید پریشان و بی قرار؛ دنبال پاکت سیگار توی جیب کت ِ خیلی سیاه ش می گردد؛ کت را پرت می کند روی تخت؛ دسته کلیدش بیرون می افتد؛ یک دسته پر از کلید؛ دسته کلید را در مشت ش فشار می دهد و فشار می دهد ؛ و درد فرو رفتن فلزی در گوشتی که حس دارد؛ دسته کلید را پرتاب می کند به سمت پنجره و صدای شکستن شیشه؛ شب که می شود دسته کلید لایه خرده شیشه ها توی ایوان ، برق می زند.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 0:52  توسط تبسم آزادی  | 


یک قدم مانده به تصویر سکوت

تن ِ آن تکه زمین می لرزد

زن همسایه به خود می پیچد

با سلامی کــــِش دار

صاحب ِ خانه ء ما

می ترسد


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 0:40  توسط تبسم آزادی  | 


تبخیر هیچ توهمی به لایه های  حضور نیست

انحناها، آخرین مرز تشکل ند

احجامی پر از خواهش و نیاز

و تمام ِ تمام شان راه به زوایای تازه می بردند

موج های ریخته روی گیسوان طرب

از سر ِ چشمه های معرفت گذشته اند

خالی که علامت خطی ست مانده بر جا

و

سفیدی تنی که بیضایی ِ یدی نداشت


+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 20:36  توسط تبسم آزادی  |